«..پرنسـس تـعــادل..فصل اول..پارت دوم..»

I have not forgotten the day I stared into your eyesروزی که خیره در چشمانت بودم را از یاد نبرده ام
The day I realized with you
روزی که فهمیدم با وجود تو
Yes, despite you
آری با وجود تو
This contract will be terminated
این قرار داد از بین خواهد رفت
And my soul will be set free
و روح من آزاد خواهد شد
You may have experienced nostalgia, darling
شاید دلتنگی را تجربه کرده باشی عزیزم!
But do not miss your body
اما نه دلتنگی برای بدنت را!
پرنسـس تـعــادل تقدیم میکند:
فصل اول: نگاه کشنده ات
قسمت دوم: مارینت دختر ناشناخته!
**ادرین**
با صدای الیزابت به خودم اومدم....
الیزابت:ایشون کی هستن؟؟
مارینت برگشت سمت و با صداش که هنوزم یکم خنده توش بود گفت:دوستمه !
الیزابت:من مگه شوخی دارم مارینت؟؟
مارینت با تعجب به الیزابت نگاه کرد و گفت: مگه شوخی کردم؟ قیافه من اصلا*قیافشو با مزه کرد* به آدمای شوخ میخوره؟
الیزابت سری از روی تاسف تکون داد و نزدیک مارینت شد و دستشو روی شونش گذاشت و ادامه داد: دلقک بازی رو تموم کن باید بریم...بانو راشل حتما عصبانی میشه !
مارینت پوفی کرد و گفت :جهنم...مثل خر ازمون کار میکشه خوبه حالا قرار نیست همونی که میدونی همین الان بیاد خرخرمونر و بجوعه...انگار داره سرباز تربیت مکیکنه! مگه ما برده ایم؟؟ اصلا چرا یه دختر جنگجو باید بره کل اون آشغال دونی رو تمیز کنه؟ حالا شما یه چیزی اما من چرا؟ من همین الانشم میتونم همه رو خفت کنم! چه اون ادم منفور و چه سربازاش! والا! از من دیگه چرا کر میکشه!!
الیزابت با قیافه پکر به مارینت و من با تعجب به مارینت که توی دو دقیقه این حرف هارو زد نگاه کردم!
ماشالله اصن دهن کم اورد! چه خبره! واسه حرفم یه حد و حدودی وجود داره فرزند!=.=
الیزابت:باشه بابا اگه دوست داری جلوی خودش بگو! ببین چیکارت میکنه!
مارینت با لبخند بدجنسی برگشت و گفت:جلوی خودشم میگم!![]()
الیزابت:جرعت نداری !!
مارینت: پوف من و از تنبیه هاش میترسونی؟
و بعد دست راستش رو بالا اورد و یه آتیش سفید درست کرد:من با قدرتی که دارم بدون اینکه به خودم زحمت بدم همه چیز رو درست میکنم!!
الیزابت خواست چیزی بگه که یکهو صدای زنی از پشت مارینت بلند شد!
-به به ! پس با قدرت همه چیز حله نه؟
مارینت با قیافه حق به جانب و مثل بچه های تخس که همه چی و برای خودشون میخوان برگشت و توی چشمای نارنجی رنگ زن روبروش نگاه کرد!
-میدونی که استفاده زیاد از جادوت خطر داره نه؟!
مارینت: اووو خوب حالا خطر داشته باشه؟ مگه چیه؟
-حرفت رو پس بگیر!!
مارینت:عمرا!
الیزابت دخالت کرد و رو به اون زنه گفت:بانو راشل لطفا....
اون زن که بانو راشل معرفی شده بود دستشو به معنای سکوت بالا اورد و چشماش اتیش شد و حاله اتیشی به سمت مارینت پرت کرد مارینت باهمون حالت و با کمی اخم به اتیش نگاه کرد!
منتظر بودم اتفاق بدی بیوفته! یا مارینت زبونم لال جز بشه!
اما دیدم که موهاش که حالا فهمیدم صورتی هست به رنگ سفید و سیاه در اومد....تار های سیاه و سفیذدی که بین موهاش بودن! و یه سپر سفید و سیاه جلوش به وجود اومد!
بانو راشل: عکس العمل خوبی بود! داری پیشرفت میکنی!
مارینت:خیلی وقته کردم! و شما ندیدی!
و موهاش دوباره صورتی شد! شایدم سرخابی! (پوستر سمت راست پایین)
بانو راشل:اینقدر گستاخی نکن دختر خوب! بر میگردیم به خونه!
-پیداش کردم جک!!
با صدای همون سربازی که دنبالم کرده بود خون تو رگام خشک شد! ای وای اینا رو یادم رفته بود!
آب دهنم و قورت دادم که مارینت گفت: کی رو پیدا کردین؟؟
-شاهزاده متاسفم اما اون پسر جوانی که کنارتونه باید با ما بیاد! ایشون یک غریبه و دزد هستن!
مارینت هم ریلکس گفت:درسته غریبه هستن اما دزد نیستن!
الیزابت:مارینت از کجا این حرف و میزنی؟
مارینت به سمت الیزابت برگشت و یه چشمکی زد و گفت: من یه چیزی میدونم که اینو میگم!
الیزابت مشکوک نگاش کرد که بانو راشل وارد بحث شد و گفت: پس این پسر جوان هم همراهمون میاد!؟
مارینت:بله!
جک داشت با حرص نگام میکرد*همون نگهبانه*
بانو راشل:بسیار خوب....بیاین بریم سوار کالسکه بشیم نزدیکه ظهره...و همچنن نزدیک تمرین شما!
و رو کرد به اون دوتا نگهبان و گفت: شما هم برین سر پستتون!
اون ها هم سرشونو خم کردن و چشمی گفتن و رفتن...من هم به همراه اون سه تا وارد کالسکه شدم...یه کالشکه چوبی که رنگای طلایی و قرمز توش به کار رفته بود و سلطنتی بود! با پرده های نقره ای زیبا که از بیرون هم به چشم میخورد...چوب های کالسکه قهوه ای سوخته بود که خیلی کالسکه رو جالب کرده بود!
به جلو نگاه کردم...یه مرد لاغر که لباس آبی آسمونی و آبی تیره به تن داشت با کفش های نوک دراز و گوش های دراز که حدس زدم یه الفه! کفش هاش طلایی بودن که حالت فر داشت جلوش و پیچیده بود و یه رنگ هایی مثل سبز و قرمز به صورت خط های نازک روش کفشش بود..نگاهم به اسب کشیده...زیباترین چیزی که تو عمرم دیده بودم!
اسب سفید بود و موهای بنفشی داشت که با صورتی قاطی شده بود و موهاش انگار توش اکلیل بود...میدرخشید و روی هوا تکون میخورد انگار مثل موج دریا حرکت میکرد و روی هوا شناور بود! واقعا زیبا بود! چشمای سبز رنگی داشت که من و یاد مادرم انداخت(:|||||)
ناگهان بغضی توی گلوم گیر کرد...دلم خیلی براش تنگ شده بود!
با صدای مارینت که میگفت بیام داخل به خودم اومدم و سوار شدم!
من کنار مارینت نشسته بودم و بانو راشل و الیزابت کنار هم نشسته بودن... داخل کالسکه صندلی های چرم راحتی وجود داشت کمه قرمز بودن و با رنگ طلایی نقش و نگار های قشنگی از دوتا اژدها داشت روش که واقعا زیبا بودن...دوتا اژدها که کنار هم بودن و سرهاشون هم کنار هم بود و چشم های یکی سفید درخشان و چشمان یکی دیگه سیاه هر کدوم یه درخشش خاصی داشتن!....مارینت با بی حالی داشت به بیرون نگاه میکرد! منم سرم رو برگردونندم و به بیرون نگاه کردم...طبیعت خیلی خیلی زیبایی داشت اونجا هر نوع درختی وجود داشت درختای سبز و نارنجی و قرمز و بنفش و صورتی و.... و همین طبیعت رو زیبا تر میکرد !
بلخره بعد کمی سواری با اون کالسکه پیاده شدیم..!
«..این داستان ادامه دارد..»
«..آنچه خواهید خواند..»
-واقعا؟!
-اونا بر اثر یه اتفاق از بین رفتن!
-میدونی تو واقعا عجیبی!
-چرا به خودم زحمت بدم!
بعدی نظر زیاد باشه ها!
♡♡♡♡♡ سلام به همگی ♡♡♡♡♡